درباره كواين (2)
9.كواين :من معتقدم كه شيءفيزيكي و مادي واقعي است و خارج از ما ومستقل از ما وجود دارد .نمي گويم كه چيزي جز اشياء فيزيكي و مادي وجود ندارد اشياءمجرد يا انتزاعي هم هستند . اشياء رياضي كه به نظر مي رسد براي پر كردن نظام جهان ضرورت داشته باشند . ولي وجود ذهن ها و روان ها يا وجودات روحي را قبول ندارم مگر به مفهوم اعراض و صفات يا فعاليت ها ي اشياء فيزيكي و مادي ، يعني عمدتا اشخاص. پس كواين به وضوح ثنويت رئاليسم و ايدآليسم را رد مي كند . وي حتي تصميمات شخصي را هم از زمره فعاليت هاي شيء مادي و فيزيكي مي داند . ونيز خواست ها و هيجان ها و احساسات و افكار و غيره هيچ چيز نيستند جز فرايندهايي كه در بعضي از اشياء مادي و فيزيكي معين روي مي دهد .
10. شيوه سخن گفتن بر محور روان و نفسانيات ضعف بزرگي دارد و آن اين است كه اين شيوه ذهني است ، درون نگر است و از رويدادهايي گزارش مي دهد كه از خارج هيچ راهي براي تحقيق در صحت و سقم آن نيست .عينيت يا خاصيت بين الاذهاني ندارد كه قدرت مكتب مادي به آن است و علوم فيزيكي را به چنين مو فقيت هايي رسانده است . نقطه مقابل آن ،رفتار گرايي است . چون رفتار مظهر يا جلوه حالت ها و رويدادهاي رواني است . .جاي تبيين نهايتا عصب شناسي است . رفتار لفظي نيز مشمول همين حكم است .
11.من با اين كه فيزيكاليست هستم به وجود ذوات انتزاعي معتقدم همه مي دانيم كه اعداد و توابع و ساير اشياء انتزاعي رياضي چقدر در علوم طبيعي اهميت دارند ؛ نظام علمي جهان بدون آنها سقوط مي كند . لذا من به منظور رفع نياز هاي نظام طبيعي جهان ، مجموعه ها را مي پذيرم . فرض را بر وجود مجموعه ها يا طبقات قرار دادن ، با مفروض شمردن وجود مولكول ها واتم ها و الكترون ها ونوترون ها و بقيه ، در يك سطح است . اين ها همه اشيائي هستند ، خواه واقعي و ملموس و خواه انتزاعي ، كه وجودشان در شبكه فرضيه ها يي كه ما را قادر به پيش بيني و تبيين مشاهداتمان از طبيعت مي كنند ،مسلم گرفته مي شود .
12. كواين منطق موجهات را قبول ندارد و اصلا با مفهوم ضرورت و امكان مخالف است . كواين مي گويد ضرورت و امكان در واقع يك نوع وصف موضوع است . بسته به اين كه ما موضوع را چگونه و صف كنيم آن وصف براي آن موضوع و صفي ضروري يا ممكن مي شود . مثالي هم كه مي زند جمله «9بزرگ تر از 7 است » . مي گويد : اگر 9را خود 9 بگيريم «9بزرگتر از 7 است » صدقش ضروري است ،ضرورتا 9 بزرگتر از 7 است . اما اگر 9 را تعداد منظومات سياره شمسي (سياره هاي منظومه شمسي ) بگيريم ديگر نمي توانيد بگوييد «تعداد سيارات منظومه شمسي ضرورتا بزرگتر از 7 باشد .» چون ممكن است 10تا باشد يا كمتر از9 تا . ضرورتي نيست كه تعداد سياره ها بيش از 7 تا باشد . كواين فقط ضرورت منطقي را قبول دارد و ضرورت وجود جهان هاي ممكن را قبول ندارد اين همان فرقي است كه بين de dicto(=ضرورت حكم و قضيه ) و de re (=ضرورت ناظر به وجود) وجود دارد .كواين اين دومي را قبول ندارد.
13. راسل اعتقادش اين بود كه وقتي وصف فاعل جمله مي شود از نظر دستوري فاعل جمله است ولي از نظر منطقي نه ، فاعل جمله نيست .«كوسه ريش پهن كوچه ما » از نظر دستوري فاعل است از نظر منطقي نه .ساختار منطقي اين جمله اين است: xي هست كه صفات و محمولاتي دارد . اگر xي در خارج پيدا شد ، جمله صادق وگر نه كاذب است. راسل مي گويد: از لحاظ منطقي كوسه ريش پهن اسم نيست ،محمول است و كاذب . جمله كواين اين است:meaning is different from naming . مگر هر چيز كه معنادارد اسم است ؟راسل اسم را تبديل به وصف مي كند . اگر Xي باشد كه فلان اوصاف را داشته باشد صادق است.
و اگر چنين xي نبود ،جمله كاذب است. مسئله مهم اين است كه اسامي كه مسمي ندارندآنها را به موضع محمول مي بريم كواين از پگاسوس (موجودي افسانه اي)سخن مي راندمثلا پگاسوس را كه اسم است تبديل به محمول مي كنيم . چگونه ؟xي هست كه مي پگاسد .به اين ترتيب از تنگنا ي اسماي بي مسمي خود را مي رهانيم . تحليل امتناي تناقض از نظر گاه منطق جديد : (هر جمله اي را كه در نظر بگيريدٍٍS ، چنين نيست كه S و نقيض S~ ).هكذا ستاره بامدادي و ستاره شامگاهي .
ورود فرگه به اين بحث از طريق اسماء خاص بود كه آياآنها اساسا معنا دارند يا خير .مدتها بود كه morning star را غير از evening star مي انگاشتند .ولي بعد از مدتي معلوم شد كه اين دو ستاره ، اسم يك ستاره ( ستاره زهره ) است .از نظر وي ،ما به جاي رسيديم كه دو اسم ،با يك مسمي داريم .اگر اينها واقعا معنا نداشتند و فقط مشاراليه ومسمي دارند چگونه مي توانيم بگوييم كه كشفي صورت گرفته است . ما دراينجا در واقع با دو اسم و يك مسمي مواجه هستيم به همين دليل او بين معنا sense و مشاراليه refrenceتمايز نهاد .
قول او در برابر ميل بود كه مي گفت اسماء خاص معنا ندارند بلكه تنها مسمي و مرجع خارجي دارند . فرگه با طرح اين مثال نشان داد كه اينها را نمي توان گفت تنها مسمي دارند والا نبايد گفت كه اينجا كشفي صورت گرفته است . فرگه معتقد بود اسماء خاص هم معنا دارند و هم مسمي .حال اگر اسماء خاص معنا دارند ،معنايشان چيست ؟ پاسخ ميل اين بود كه ،اگر دو اسم داشته باشيم بايد دو تا موجود خارجي داشته باشيم اين پاسخ با مثال فرگه نقض مي شود .ولي اگر بگوييم: معناي شي مجموع اوصاف و محمولات بر شي است ،آن وقت تمام قضايا، قضايا آناليتيك مي شوندسر خطاي اين نظريه اين است كه اوصاف و عوارض يك شي ، از معناي آن شي خارج است و الا تمام قضايا ممكنه در مورد اشياء تبديل به قضياياي ضروريه مي شد . لازمه آناليتيك بودن قضيه ، ضروري بودن آن است ، يعني انكار يكي از اجزاي آن محال است و منطقا به تناقض مي انجامد . استدلال كريپكي هم همين است كه،نه ارسطو بالضروره واضع منطق است و نه هر كس كه واضع منطق است،بالضروره ارسطو است . امكان دارد كه ارسطو واضع منطق نباشد . اگر واضع منطق جزو معناي ارسطو بود بايد انكار آن به تناقض بيانجامد ،د رحالي كه تناقضي نيست كه بگوييم ارسطو واضع منطق نيست .
بنابراين چون اين اوصاف (واضع منطق شاگرد افلاطون ،معلم اسكندر ) دلالت ضروري بر ارسطو نمي كنند ، لذا معناي آن نمي توانند باشند . دلالت معنا بر شي ،دلالت ضروري است .
14. اگر سعدي معنا شود به نويسنده گلستان ، جمله L- true مي شود . يعني براي صدق اين جمله لازم نيست اصلا به جهان خارج رجوع كنيم . در حالي كه اين درست نيست چون ما بايد با مراجعه به تاريخ معلوم كنيم وي نويسنده گلستان است يا نه.مثال در اين مورد همان ستاره بامدادي و ستاره شامگاهي است كه كشفي تاريخي نشان داد اين دو ستاره ، همان ستاره زهره است .جالب است كه زهره همان زهره است صدقش ضروري است ولي ستاره بامدادي همان ستاره شامگاهي است صدقش ضروري نيست .چون اين دو ستاره افقشان فرق مي كند .
15. ضرورت به قضاياي تحليلي ، رياضي و منطقي مي خورد . منطق ارسطويي زبانش زبان extentional است .«intension» دو جور نوشته مي شود با s ,و t .با tوقتي نوشته مي شود به معناي «حيث التفاتي »است كه امري رواني است؛ معنا ، كه در آن عنايت ماخوذ است ،بهترين ترجمه براي حيث التفاتي است در زبان extentional ما كار به مصاديق داريم . در زبان intensional ما عبارت هاي مانند «معتقد است ، باور دارد و ...» مي آوريم .
16. نظركريپكي درباره اسماء خاص . وي معتقد است كه اسامي خاص فقط دال محض اند (rigid designator ) .مي خواهد بگويد تفاوتي است بين اسم و وصف .وصف as a mater of fact است . ممكن است در واقع چنين وصفي براي اسم خاص باشد يا نباشد .اين با تحقيق تجربي معلوم مي شود .بر عكس ،فرگه ،راسل ، ويتگنشتاين معتقدند اسم هاي خاص معنا دارند . سعدي معنا دارد و مصداق آن نويسنده گلستان بودن است . دراين صورت اشكالاتي پيش مي آيد از جمله اين كه .اگر سعدي معنا شود به نويسنده گلستان ، اين جمله L-true مي شود .يعني براي صدق اين جمله لازم نيست به جهان خارج رجوع كنيم .
17. بحث فرو كاهي .ما چون دسترسي به شي في نفسه نداريم ، به آنچه از طريق حس به دست مي آوريم بايد اكتفا كنيم كه اين خود تز شكست خورده اي است .اگر قضيه تحليلي داشته باشيم وقضيه ديگر مترادف آن باشد آن هم تحليلي است و اصلا گفته اند: همه قضاياي منطقي –چون تحليلي اند –يك معنا مي دهند . لذا اگر هر اصل منطقي را رد كنيم ، اصل امتناع تناقض را رد كرده ايم .كارنپ در يافت كه : لفظ به لفظ نمي توان زبان را به تجربه باز گرداند بلكه بايد جمله را به داده هاي حسي باز گرداند . او مي گويد : عالمي كه مي خواهيم بنا كنيم بايد با عالم خارج تطابق داشته باشد . يعني طبيعت از ساده ترين راه مي رود اين اصل را بايد در تبيين خودمان مفروض بگيريم . كواين مي گويد : اين تنبل ترين عالمي است كه مي توانيم تصور كنيم چون اصل كمترين كنش بر آن حاكم است .
18. كواين :اگر جمله اي در فيزيك به تجربه نقض شود ،كل قضاياي فيزيك به زير سوال مي رود اين holismمعنايي كواين است . بايد تمام عوامل دخيل در تجربه را به زير سوال برد .البته وي مي گويد :ما بايد كمترين جراحي رابكنيم . چون هم فيزيك ،هم منطق و رياضي را بايد به محكه تجربه برد . ما با رويكردي پراگماتيستي بعضي از عوامل را حذف و بعضي ديگر را در تبيين دخيل مي دانيم .