Login

 

 

علي حقي هستم. دانش آموخته و مدرس فلسفه .

 
آرشیو موضوعی
روزنه
 
دوستان
 
پیوندها
 
 
 
 
   نام کاربر
کلمه عبور
 ورود
 

تاريخ فلسفه در دوره جديد(3)
روزنه  

تاريخ فلسفه در دوره جديد(3)

 

 

تا 60-70 سال قبل اهل نظر قائل به ناپيوستگي در ادوار تاريخ فلسفه بودند. آنان برآن بودند كه ما يك دوره طلايي يونان باستان داشته ايم سپس دوره تاريك قرون وسطي آغاز شد سپس رنسانس آمد كه در واقع بازگشتي بود به دوره يونان باستان.پژوهشهاي عصر حاضر خلاف اين قول را به اثبات رسانده است.اكنون معتوم شده است ريشه هاي فلسفه مدرن در قرون وسطاست-بيكن و دكارت و لاك و اسپينوزا و... را به ياد آوريد.

اگر چه گفته اند در قرون وسطي فلسفه كنيز الاهيات بوده است ولي بايد توجه داشت  كه اين كنيز گاهي وقتها به مرخصي مي رفت.گواه آن اين است كه در همان دوران ما شاهد انديشه مستقل فلسفي هستيم.در اوايل قرون وسطي فلسفه تابع دين بودد اما در اواخر اين دوران معرفت فلسفي استقلال يافت و از الاهيات جدا شد.اين نكته به اين معنا نيست كه فيلسوفان دوره مدرن پرواي دين نداشته اند بلكه جميع آنان دين انديش بوده اند_هيوم و كانت و هگل و حتي ماركس را به ياد آوريد. 

 

   
(نظر) (0) توسط علی حقی در 11/11/2008 10:47 AM

 
آدرس جديد
روزنه  

 

از اين به بعد مطالب اين وبلاگ را در آدرس زير هم مي توانيد مشاهده كنيد:

http://rozaneh.blogsky.com/

 

وبلاگ فعلي هم فعال خواهد بود

   
(نظر) (0) توسط علی حقی در 11/6/2008 10:20 AM

 
تاريخ فلسفه در دوره جديد(2)
روزنه  

فلسفه جديد با دكارت در فرانسه يا با فرانسيس بيكن در انگلستان شروع مي شود.وقتي واژه «جديد»را در اين مورد به كار مي بريم معلوم مي شود كه معتقد به گسستي بين اين دوره با دوره قرون وسطي هستيم.سبب اين اعتقاد اين است كه بسياري از فيلسوفان اين دوره تصريح كرده اند كه در صدد ايجاد طرحي نو در فلسفه هستند.گواه آن عنوان برخي از كتب آنان است.مثلا فرانسيس بيكن كتاب خود را نوارغنون ناميد.

برخي بر آن هستند ظهور دوره اي نو در تاريخ امري محتوم و جبري ومستقل از آدميان است.اين تصور خطاست.جديد بودن عل و عوامل عيني و انضمامي دارد.از جمله معلول پديده اي نام بردار به علم تجربي است.فيلسوفان اين دوره نوعا با عتم تجربي آشنا بودند.از رهگذر مواجهه فلسفه كهن با علم جديد بود كه فلسفه نو متولد شد.فيلسوفان لاجرم در برابر علم جديد موضع گيري كردند.اين توجه جدي به علم از زمان دكارت شروع شد و تا كنون ادامه دارد.اين گرايش در مورد فيلسوفان نحله ايدئاليسم آلماني صدق نمي كند.بحث ما در

باب فيلسوفاني است كه به علم تجربي اعتنا و اهتمام جدي داشته اند –اعم از فيلسوفان خردگرا وتچربه گرا.

نمي خواهيم بگوييم كه اين فيلسوفان ارتباطي با فيلسوفان گذشته وبه ويژه فيلسوفان قرون وسطي نداشته اند،بلكه  در واقع ريشه هاي آنان به قرون وسطي باز مي  گردد.بحث پيوستگي وعدم پيوستگي از همين جا منبعث مي شود.ادوار تاريخ فلسفه به هم پيوسته اند.(رجوع كنيد به مدخل پيوستگي وعدم پيوستگي در تاريخ در فرهنگ تاريخ مفاهيم كه به همين قلم ترجمه شده است.)

   
(نظر) (0) توسط علی حقی در 11/6/2008 8:52 AM

 
تاريخ فلسفه در دوره جديد (1)
روزنه  

درآمد  

 

چرا علاوه بر فلسفه  بايد تاريخ فلسفه را نيز بخوانيم؟ اگوست كنت گفته است: آن قدر كه تاريخ فلسفه خود فلسفه است تاريخ علم خود علم نيست. پس بر حسب اين گفته تاريخ فلسفه خود فلسفه است. تاريخ فلسفه مرور فلسفه كتاب هاي نو در باره فيلسوفان كهن نوشته مي شود-هر كدام از ديد ومنظر جديد.اين بدين معنا نيست كه آراء فيلسوفان گذشته جملگي درست است بلكه به قول كاپلستون حتي اگر آراء فيلسوفان گذشته خطا باشد از اين خطاها درس مي آموزيم.نيز گفته اند: كسي كه از تاريخ فلسفه اطلاعي ندارد دانش آموخته محسوب نمي شود.زيرا خيلي بي معني است كه وقتي به سراغ گذشته مي رويم جباران و ويران گران دنيا را بشناسيم ولي سازندگان فرهنگ وتمدن بشري، فيلسوفان ودانشمندان را نشناسيم.                                                                             در زبان فارسي كتاب هاي زيادي در باب گذشته فرهنگي بشر ترجمه ومنتشر شده است. اين گذشته فرهنگي در كتاب هاي تاريخ علم و تاريخ فلسفه مجال انعكاس يافته است.خوش بختانه در سال هاي اخير از اين دست كتاب ها زياد منتشر شده است.از جمله مجلدات تاريخ فلسفه كاپلستون كه فقط يك جلد آن تا كنون منتشر نشده است.از تاريخ هاي علم، تاريخ علم دمپير و هال و وستفال ورندل وآلن جي.ديباس براي مطالعه توصيه كردني اند.

   
(نظر) (0) توسط علی حقی در 10/26/2008 9:22 PM

 
انديشيدن
روزنه  

انديشيدن آموختني نيست

انديشيدن واقعا آموختني نيست.تنها كاري كه آموزنده مي تواند انجام دهد،تشويق و انتقاد است.به جاي آموزش انديشيدن،چند پيشنهاد سودمند مي كنيم؛

1.سعي نكنيد به ايده هايي كه هرگز كسي به آن ها نينديشيده است ،بيندديشيد.در ميان انديشمندان بزرگ فقط عده اندكي بدين كار مبادرت كرده اند.غرض از انديشيدن ابداع انديشه هاي بي نظير نيست،بلكه كشف انديشه هايي است كه به آدمي كمال مي بخشد و جهان را قابل فهم مي كند.

2.انديشه ها را نمي توان مانند فراوردههاي صنعتي با قصد قبلي توليد كرد.آن ها بدون رخصت پديد مي آيند.

3.در انديشيدن شتاب نكنيد.كوشش هاي نخستين غالبا خام و نپخته است و بي نتيجه.انديشه هاي اوليه زمينه

ساز انديشه هاي سنجيده بعدي است.

4.توصيه اي عجيب.از مطا لعه زياد بپرهيزيد.مطالعه افكار ديگران به هيچ روي همسنگ افكار خودتان نيست.خطر كتاب خواني زياد اين است كه خواندن آسانتر از انديشيدن است.

6.انديشيدن كجا و كي شروع مي شود؟انديشيدن در خلاء نيست.در اول هر جمله خبري يك سوال بگذاريد خود موضوعي مي شود براي انديشيدن.

7. آيا همه موضوعات از حيث انديشيدن يك سانند؟خير.در انديشيدن بايد ميان مساله شبه مساله تفوت گذاشت.مساله واقعي  راجع به وضعيتي واقعي در زندگي آدميست.شبه مساله به درد پرستيز استادي مي خورد

8.در مقام انديشيدن اطلاع نو به نواز نظريه هاي گونه گون آدمي را به تحير دچار مي كندآدمي تا خود مطلبي را فهم نكند  و دليل آن را در نيابد از گيجي و سرگرداني نجات پيدا نمي كند.نظريه ها در خاك پرسش ها مي رويند.اين يكي از راه هاي نيكو انديشيدن است

9.توصيه سقراط اين بود؛زندگي نيازموده ارزش زيستن ندارد.آدمي دو وظيفه دارددر مقام نظر كسب دانش و در مقام عمل اكتساب فضايل . سقراط اين دو را هم بسته به يك ديگر مي داند..

 

 

   
(نظر) (0) توسط علی حقی در 10/6/2008 9:16 AM

 
اعتذار
روزنه  

 

 

 

 

 

 

اعتذار

مدتي اين مثنوي تاخير شد

مهلتي بايست تا اين خون شير شد

 

زحمت حروف چيني وبلاگ هاي مرا تا كنون يكي از دانشجويان نيكو خصالم خانم مناف زاده بر عهده داشتند.از اين به بعد خود حروف چيني خواهم كرد و وارد وبلاگ خواهم نمود.البته به كندي و با تاني.اين حروف چيني را هم خانم مناف زاده به من ياد دادند.

 

   
(نظر) (0) توسط علی حقی در 9/29/2008 2:37 PM

 
درآمدي بر نظريه شناخت(1)
روزنه  

                         درآمدي بر نظريه شناخت (1)

  مقدمه

 

پرسيدن اين سوال كه من چه مي توانم بدانم . ممكن است عجيب به نظر برسد . عرف عام يا فهم عرفي به ما مي  گويد كه ما خيلي چيز ها را مي دانيم وهرچه را هم ندانيم د رآينده به آنها پي خواهيم برد . اما اين پرسش فلسفي كه من چه مي توانم بدانم ؟به اين طرز تلقي عرف عام در مسئله شناخت اشكال وارد مي كند . فهم عرفي ما را به اين جهت سوق مي دهد  كه باور كنيم شناخت ما به ما كمك مي كند كه در زندگي روزمره خويش كامياب و موفق باشيم . ما مي دانيم كه خورشيد فردا صبح طلوع مي كند ، بدن ما از غذاهايي كه مي خوريم تغذيه مي كند آسپريني كه مي خوريم سردرد ما را از بين مي برد ، بنزيني كه در ماشين مي ريزيم ماشين را به حركت درمي آورد ،و با محاسبه اي كه مي كنيم ماشين خود را در جهتي كه مي خواهيم به حركت در مي آوريم . ما همه اين چيز ها را مي دانيم اما هرچند به نظر مي رسد كه ما در باره اين چيز ها علم داريم ولي به نظر مي آيد واقعا تصور روشني از دانستن نداريم . وقتي كه سعي مي كنيم توضيح دهيم «چگونه » به چيزي علم داريم پي مي بريم كه جريان دانستن سرشار از شگفتيها و امور عجيب وغريب است . مثلا ما چگونه مي توانيم كاملا مطمئن شويم كه در خواب نيستيم .

دكارت مي گويد:ما هرگز نمي توانيم بدانيم  فرق خواب و بيداري چيست و هيچ قرينه مطمئن يا هيچ نشانه اي وجود ندارد  كه بيداري را از خواب متمايز كند .

بحث بر سر خود «شناخت» يا «دانستن» يا «علم » است نه دانستني ها و دست آورد ها ي علمي .

 

شالوده هاي شناخت .

واقعيت (بود يا باطن) و نمود (نمود يا ظاهر ) :

به نظر مي رسد براي ما هيچ چيز آشكارتر از حضور و وجود يك شي مادي كه مي بينيم نباشد . اما مثلا وقتي به يك سيب نگاه مي كنيم چه چيزي مي بينيم؟ درباره سيب چه مي دانيم ؟ما مي گوييم سيب قرمز است ، شكل گردي دارد و بافت و مزه مخصوص دارد .آيا سيب واقعا قرمز است ؟ يا رنگ آن مصنوعيست ؟ يا كيسه پلاستيكي قرمز رنگ آنرا قرمز نشان مي دهد ؟آيا سيب گرد است يا نگريستن ما به آن از زاويه خاصي آنرا گرد مي نماياند؟ آيا سيب شيرين است  يا مزه آن به خاطر شيريني است كه قبلا خورده ايم ؟ از همه مهم تر آيا قرمزي در سيب است يا اينكه رنگ در چشم  يا در مغز ماست ؟

ديدن سيب يا هر شيءمادي ديگر عبارت است از ادراك حسي آن از طريق حس بينايي . خلاصه آنكه ما داراي احساسي از سيب هستيم . مثلا محتواي اين احساس رنگ سيب است . اين احساس در درون ماست .

اكنون ما داراي تجربه ديدن سيب هستيم . اين تجربه داراي سه جزء است :

1.خودم كه داراي اين احساس هستم .2. محتواي اين احساس مثلا رنگ و شكل سيب ، يا آنچه كه داده حسي است . 3. خود سيب كه احساس من بر آن مبتني است .

اكنون در باره سيب چه مي دانيم ، شكي نيست كه من احساسي از سيب دارم ، آيا مي توانم  مطمئن شوم كه قرمزي در سيب است يا جزئي از سيب است ؟ آيا سيب واقعا همان چيزي است كه به نظر مي آيد ؟

همين طور وقتي كه چوبي  رادر آب خميده مي بينيم  ، ترديدي نداريم كه از آن چوب خميده احساسي داريم .آيا «حقيقت » دارد كه چوب خميده  است ؟ هر چند كه حقيقت دارد كه من  ادراك مي كنم  چوب خميده است .

از اينجا آشكار مي شود كه نمود مي تواند از واقعيت متفاوت باشد . اطلاعاتي كه از طريق حواسمان كسب مي كنيم  هميشه به ما  درباره اشياء راست نمي گويند . ما نمي توانيم مطمئن شويم  آيا صفاتي مانند سفتي و وزن ممكن است جزئي از سيب  نباشد . به جاي اين ،صفات  ممكن است بستگي به شرايط و اوضاع و احوال داشته باشد . مثلا ارتفاع و جاذبه . اينك  پي مي بريم كه  درباره سيب و چوب كمتر از آن چيزي كه در ابتدا فكر مي كرديم  علم داريم . به هر ترتيب،اطلاعاتي كه مستقيما از حواسمان مي گيريم لزوما به ما  درباره شي  راست نمي گويند. راستي يعني اينكه شيء در واقع چگونه است.

 

انواع شناخت :‌

شناخت مبتني بر تجربه : دقيقا همان  گونه  كه دكارت اين پرسش حيرت انگيز را پيش كشيد  كه آيا اصلا مي توانيم بين خواب و بيداري تفاوت بگذاريم ؟ همين  طو ر ديويد هيوم فيلسوف انگليسي  اين سوال رابا جديت تمام مطرح كرد كه آيا مي توانيم مطمئن شويم خورشيد فردا طلوع خواهد كرد ؟ چگونه مي توان ترديد كرد كه خورشيد فردا طلوع خواهدكرد ؟ هيوم اين پرسش را به گونه ديگر مطرح كرد . چگونه ما مي توانيم مطمئن باشيم  يعني چگونه  «مي توانيم  بدانيم » خورشيد فردا طلوع خواهد كرد ؟

عرف عام (فهم عرفي ) مي گويد كه ما توقع داريم خورشيد فردا طلوع كند ، زيرا هميشه در گذشته طلوع مي كرده است . اما چگونه شناخت ما از رويداد ها ي گذشته مي تواند به ما اين اطمينان را بدهد كه آن رويدادها درآينده نيز اتفاق خواهد افتاد ؟

ما مي پنداريم كه شناخت محكم و استواري از آينده داريم . زيرا شناحت خود را بر تجربه خودمان ا زگذشته مبتني مي كنيم . ا زگذشته آينده را استنتاج  مي كنيم . با اين كار اصلي را به «كار» مي گيريم كه موسوم است به اصل استقراء. تعريف استقراء اين است؛استدلال از موارد جزئي و خاص براي رسيدن به قاعده كلي و عام .ا زتجربه خودمان از ديدن فرو افتادن يك سيب  استدلال مي كنيم كه همه اجسام فرو مي افتند . اما آبا اين شناحت است ؟ ما بيش ازاين نمي دانيم كه« عادت كرده ايم » رويدادها ي خاصي كه « تا كنون » رخ داده اند در آينده نيز اتفاف افتند . ممكن است كسي بگويد رويدادها  در آينده نيز كماكان اتفاق خواهند افتاد  زيرا اصل «يك نواختي در طبيعت» بر جهان حاكم است . ( خط مشي طبيعت واحد است).

اگر اين رابگوييم  به سر جاي اولمان باز مي گرديم كه از كجا مطمئن هستيم اين يك نواختي در آينده نيز تكرا خواهد شد ؟ مي توانيم عين همين سوال را در باره رابطه خاصي كه رويدادها با يكديگر دارند و آن را (رابطه علي و معلولي  ) مي دانيم بپرسيم .ما بيش از اين نمي دانيم كه تاكنون( الف ) هميشه به دنبال (ب) رخ داده است . مثلا بعد از خوردن آسپرين سردرد ما از بين مي رود ،ولي واقعا دليلي نداريم كه چرا در آينده بايد(الف ) به دنبال(ب ) رخ دهد .اما اگر چه نمي توانيم با قطعيت در باره آينده شناخت دقيقي كسب كنيم ، ولي مع هذا نوعي شناخت داريم كه آن را شناخت احتمالي يا محتمل مي دانيم .

شناخت ما تا حدي كه مبتني برتجربه ما ازموارد يا تجربه ها ي معين است« اثبات» نمي كند كه آينده نيز همانند گذشته خواهد بود . مع هذا «احتمال » اين كه آينده همان چيزي باشد كه انتظار داريم وجود داشته باشد، اين احتمال در ما  اعتمادي به وجود مي آورد كه بگوييم علل معين معلول ها ي معين دارند . هم  از اين روي،خورشيد نيز فردا طلوع خواهد كرد .

   
(نظر) (0) توسط علی حقی در 5/31/2008 2:28 PM

 
درباره كواين (2)
روزنه  

                        درباره كواين (2)

 

9.كواين :من معتقدم كه شيءفيزيكي و مادي واقعي است و خارج از ما ومستقل از ما وجود دارد .نمي گويم كه چيزي جز اشياء فيزيكي و مادي وجود ندارد اشياءمجرد يا انتزاعي هم هستند . اشياء رياضي كه به نظر مي رسد براي پر كردن نظام جهان ضرورت داشته باشند . ولي وجود ذهن ها و روان ها يا وجودات روحي را قبول ندارم  مگر به مفهوم اعراض و صفات  يا فعاليت ها ي اشياء فيزيكي و مادي ، يعني عمدتا اشخاص. پس كواين  به وضوح ثنويت رئاليسم و ايدآليسم را رد مي كند . وي حتي تصميمات شخصي را هم از زمره فعاليت هاي شيء مادي و فيزيكي مي داند . ونيز  خواست ها  و هيجان ها و احساسات و افكار و غيره  هيچ چيز نيستند جز فرايندهايي  كه در بعضي از اشياء مادي و فيزيكي معين روي مي دهد .

  10. شيوه سخن گفتن بر محور روان و نفسانيات ضعف بزرگي دارد و آن اين است كه اين شيوه  ذهني است ، درون نگر است و از رويدادهايي گزارش مي دهد  كه از خارج هيچ  راهي براي تحقيق در صحت و سقم آن نيست .عينيت يا خاصيت بين الاذهاني ندارد كه قدرت مكتب مادي به آن است و علوم فيزيكي را به چنين مو فقيت هايي رسانده است . نقطه مقابل   آن ،رفتار گرايي است . چون رفتار مظهر يا جلوه حالت ها و رويدادهاي رواني است . .جاي تبيين  نهايتا عصب شناسي است . رفتار لفظي نيز مشمول همين حكم است .

  11.من با اين كه فيزيكاليست  هستم به وجود  ذوات انتزاعي معتقدم  همه مي دانيم كه اعداد و توابع  و ساير اشياء انتزاعي  رياضي چقدر در علوم طبيعي اهميت دارند ؛ نظام علمي  جهان بدون آنها  سقوط مي كند . لذا من به منظور  رفع  نياز هاي نظام طبيعي  جهان ، مجموعه ها  را مي پذيرم . فرض را بر وجود مجموعه ها  يا طبقات قرار دادن ، با مفروض شمردن وجود مولكول ها واتم ها و الكترون ها ونوترون ها و بقيه ، در يك سطح است . اين ها  همه اشيائي هستند ، خواه واقعي و ملموس و خواه انتزاعي ، كه وجودشان در شبكه فرضيه ها يي كه ما را قادر به پيش بيني و تبيين مشاهداتمان از طبيعت  مي كنند ،‌مسلم گرفته مي شود . 

  12. كواين منطق موجهات را قبول ندارد و اصلا  با مفهوم ضرورت و امكان  مخالف است . كواين مي گويد  ضرورت و امكان  در واقع يك نوع وصف موضوع است . بسته به اين كه ما موضوع  را چگونه و صف كنيم آن وصف براي آن موضوع و صفي ضروري يا ممكن مي شود . مثالي هم كه مي زند جمله «9بزرگ تر از 7 است » . مي گويد : اگر 9را خود 9 بگيريم «9بزرگتر از 7 است » صدقش ضروري است ،ضرورتا 9 بزرگتر از 7 است . اما اگر 9 را تعداد منظومات سياره شمسي (سياره هاي منظومه شمسي ) بگيريم  ديگر نمي توانيد  بگوييد «تعداد سيارات منظومه شمسي  ضرورتا بزرگتر از 7 باشد .» چون ممكن است 10تا باشد يا كمتر از9 تا . ضرورتي نيست كه تعداد سياره ها بيش از 7 تا باشد . كواين فقط ضرورت منطقي را قبول دارد و ضرورت وجود جهان هاي ممكن را قبول ندارد  اين همان فرقي است كه بين de  dicto(=ضرورت حكم و قضيه ) و de re (=ضرورت ناظر به وجود) وجود دارد .كواين  اين دومي را قبول ندارد.

 

  13. راسل اعتقادش اين بود كه وقتي وصف  فاعل جمله  مي شود از نظر دستوري فاعل جمله است ولي از نظر منطقي نه ، فاعل جمله نيست .«كوسه ريش پهن كوچه ما » از نظر دستوري فاعل است از نظر منطقي نه .ساختار منطقي اين جمله اين است:  xي هست كه صفات و محمولاتي دارد . اگر xي در خارج پيدا شد ، جمله صادق وگر نه كاذب است. راسل مي گويد: از لحاظ منطقي كوسه ريش پهن اسم نيست ،محمول است و كاذب . جمله كواين اين است:meaning is different from naming . مگر هر چيز كه معنادارد اسم است ؟راسل اسم را تبديل به وصف مي كند . اگر Xي باشد كه فلان اوصاف را داشته باشد صادق است.

و اگر چنين xي نبود ،جمله كاذب است. مسئله مهم اين است كه اسامي كه مسمي ندارندآنها را به موضع محمول مي بريم كواين از پگاسوس (موجودي افسانه اي)سخن مي راندمثلا پگاسوس را كه اسم است تبديل به محمول مي كنيم . چگونه ؟xي هست كه مي پگاسد .به اين ترتيب از تنگنا ي اسماي بي مسمي خود را مي رهانيم . تحليل امتناي تناقض از نظر گاه منطق جديد : (هر جمله اي را كه در نظر بگيريدٍٍS ، چنين نيست كه  S و نقيض S~ ).هكذا ستاره بامدادي و ستاره شامگاهي .

 ورود فرگه به اين بحث از طريق اسماء خاص بود كه آياآنها اساسا معنا دارند يا خير .مدتها بود كه morning star را غير از evening star مي انگاشتند .ولي بعد از مدتي معلوم شد كه اين دو ستاره ، اسم يك ستاره ( ستاره زهره ) است .از نظر وي ،ما به جاي رسيديم كه دو اسم ،با يك مسمي داريم .اگر اينها واقعا معنا نداشتند و فقط مشاراليه  ومسمي دارند چگونه مي توانيم بگوييم كه كشفي صورت گرفته است . ما دراينجا در واقع با دو اسم و يك مسمي مواجه هستيم  به همين دليل او  بين معنا sense و مشاراليه  refrenceتمايز نهاد .

 قول او در برابر ميل بود كه مي گفت اسماء خاص معنا ندارند بلكه تنها مسمي و مرجع خارجي دارند . فرگه با طرح اين مثال نشان داد كه اينها را نمي توان گفت تنها مسمي  دارند والا نبايد گفت كه اينجا كشفي صورت گرفته است . فرگه معتقد بود اسماء خاص هم معنا دارند و هم مسمي .حال اگر اسماء خاص معنا دارند ،معنايشان چيست ؟ پاسخ ميل اين بود كه ،اگر دو اسم داشته باشيم بايد دو تا موجود خارجي داشته باشيم اين پاسخ با مثال فرگه نقض  مي شود .ولي اگر بگوييم:  معناي شي مجموع اوصاف و محمولات بر شي است ،آن وقت تمام قضايا، قضايا آناليتيك مي شوندسر خطاي اين نظريه اين است كه اوصاف و عوارض يك شي ، از معناي آن شي خارج است و الا تمام قضايا ممكنه در مورد اشياء تبديل به قضياياي ضروريه مي شد . لازمه آناليتيك بودن قضيه ، ضروري بودن آن است ، يعني انكار يكي از اجزاي آن محال است و منطقا به تناقض مي انجامد . استدلال كريپكي هم همين است كه،نه ارسطو بالضروره واضع منطق است و نه هر كس كه واضع منطق است،بالضروره ارسطو است . امكان دارد كه ارسطو واضع منطق نباشد . اگر واضع منطق جزو معناي ارسطو بود بايد انكار آن به تناقض بيانجامد ،د رحالي كه تناقضي نيست كه بگوييم ارسطو واضع منطق نيست .

بنابراين چون اين اوصاف (واضع منطق شاگرد افلاطون ،معلم اسكندر ) دلالت ضروري بر ارسطو نمي كنند ، لذا معناي آن نمي توانند باشند . دلالت معنا بر شي ،دلالت ضروري است .

  14. اگر سعدي معنا شود به نويسنده گلستان ، جمله L- true مي شود . يعني براي صدق اين جمله لازم نيست اصلا به جهان خارج رجوع كنيم . در حالي كه اين درست نيست چون ما بايد با مراجعه به تاريخ معلوم كنيم وي نويسنده گلستان است يا نه.مثال در اين مورد همان ستاره بامدادي و ستاره شامگاهي است كه كشفي تاريخي نشان داد  اين دو ستاره ، همان ستاره زهره است .جالب است كه زهره همان زهره است صدقش ضروري است ولي ستاره بامدادي همان ستاره شامگاهي است صدقش ضروري نيست .چون اين دو ستاره افقشان فرق مي كند .

  15. ضرورت به قضاياي تحليلي ، رياضي و منطقي مي خورد . منطق ارسطويي زبانش زبان extentional است .«intension» دو جور نوشته مي شود با s ,و t  .با tوقتي نوشته مي شود به معناي «حيث التفاتي »است  كه امري رواني است؛ معنا ، كه در آن عنايت ماخوذ است ،بهترين ترجمه براي حيث التفاتي است در زبان extentional  ما كار به مصاديق داريم . در زبان intensional  ما عبارت هاي مانند «معتقد است ، باور دارد و ...» مي آوريم .

  16. نظركريپكي  درباره اسماء خاص . وي معتقد است كه اسامي خاص فقط دال محض اند (rigid designator ) .مي خواهد بگويد تفاوتي است بين اسم و وصف .وصف as a mater of fact است . ممكن است در واقع چنين وصفي براي اسم خاص باشد يا نباشد .اين با تحقيق تجربي معلوم مي شود .بر عكس ،فرگه ،راسل ، ويتگنشتاين معتقدند اسم هاي خاص معنا دارند . سعدي معنا دارد و مصداق آن نويسنده گلستان بودن است . دراين صورت اشكالاتي پيش مي آيد از جمله اين كه .اگر سعدي معنا شود به نويسنده گلستان ، اين جمله L-true مي شود .يعني براي صدق اين جمله لازم نيست به جهان خارج رجوع كنيم .

  17. بحث فرو كاهي .ما چون دسترسي به شي في نفسه نداريم ، به آنچه از طريق حس به دست مي آوريم بايد اكتفا كنيم كه اين خود تز شكست خورده اي است .اگر قضيه تحليلي داشته باشيم وقضيه ديگر مترادف آن باشد آن هم تحليلي است و اصلا گفته اند: همه قضاياي منطقي –چون تحليلي اند –يك معنا مي دهند . لذا اگر هر اصل منطقي را رد كنيم ، اصل امتناع تناقض را رد كرده ايم .كارنپ در يافت كه : لفظ به لفظ نمي توان زبان را به تجربه باز گرداند  بلكه بايد جمله را به داده هاي حسي باز گرداند . او مي گويد : عالمي كه مي خواهيم بنا كنيم بايد با عالم خارج تطابق داشته باشد . يعني طبيعت از ساده ترين راه مي رود اين اصل را بايد در تبيين خودمان مفروض بگيريم  . كواين مي  گويد : اين تنبل ترين عالمي است كه مي توانيم تصور كنيم چون اصل كمترين كنش بر آن حاكم است .

  18. كواين :اگر جمله اي در فيزيك به تجربه نقض شود ،كل قضاياي فيزيك به زير سوال مي رود اين holismمعنايي كواين است . بايد تمام عوامل دخيل در تجربه را به زير سوال برد .البته وي مي گويد :ما بايد كمترين جراحي رابكنيم . چون هم فيزيك ،هم منطق و رياضي را بايد به محكه تجربه برد . ما با رويكردي پراگماتيستي بعضي از عوامل را حذف و بعضي ديگر را در تبيين دخيل مي دانيم  .

   
(نظر) (0) توسط علی حقی در 5/27/2008 11:21 AM

 
درباره كواين (1)
روزنه  

                  درباره كواين (1)

 

  1 . مردم يا افلاطوني به دنيا  مي آيند يا ارسطويي . گرايش مسلط بر  فلسفه ارسطو طبقه بندي كردن و تمايز نهادن است ؛تمايز صورت از محتوا ،جوهر از عرض ، شعر از فلسفه ، فلسفه از منطق و مخصوصا تمايز بين بيان شاعرانه و استعاري از بيان فلسفي و علمي . براي ارسطو استعاره زينت كلام است و چيزي جدا از زبان علمي . اما افلاطون ، آگاهانه يا نا آگاهانه ،اين جا و آن جا بر اين خط كش ها پا مي گذارد . فلسفه را شاعرانه مي نويسد . از استعاره و انواع مجاز هر جا كه بتواند بهره مي جويد و در فايدروس سخن را موجودي زنده مي داند كه اگر آن را به اجزايش ف